Y!ID : AmirG2
ارسال عکس هاي جديد و داغ
روز هر شب به ايميل شما
[براي عضويت
اينجا
کليک کنيد]
:: اخبار بلاگ ::
- سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
- بله حتما چه سوالی؟
- بابا ! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟
مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟
فقط می خواهم بدانم.
- اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم:۲۰ دلار!
پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت: می شود به من ۱۰ دلار
قرض بدهید؟
مرد عصبانی شدو گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب
بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی. سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه
هستی.من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم.
پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خود اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین
سوالاتی کند؟
بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده شاید
واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است.به خصوص اینکه خیلی کم پیش
می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
- خوابی پسرم؟
- نه پدر، بیدارم.
- من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم
را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰ لاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو خندید، و فریاد زد: متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند اسکناس
مچاله شده در آورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت:با اینکه
خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟
پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا ۲۰ دلار دارم . آیا می توانم یک ساعت
از کار شما بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم...!!!
لينك ثابت
تاريخ :
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
لينك ثابت
تاريخ :
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
بهاي نيكي
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه ۱۰ سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
لينك ثابت
تاريخ :
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
ميگويند روزي ملانصرالدين به همسرش گفت:
برايم شيريني درست كن كه تعريف آن را فراوان از ثروتمندان شنيدهام. همسرش ميگويد آرد گندم نداريم. ملا ميگويد آرد جو استفاده كن. همسرش ميگويد شير هم نداريم. ملا جواب ميدهد: به جايش آب بريز. همسر ملا ميگويد: شكر هم نداريم. ملا پاسخ ميدهد: شكر نميخواهد. همسر ملا دست به كار ميشود و با آرد جو و آب به اصطلاح شيريني ميپزد.
ملا بعد از خوردن، قيافهاش درهم ميرود و ميگويد:
چه ذائقه بدي دارند اين ثروتمندها
حالا ببينيد حكايت خيلي از ماها را وقتي ميخواهيم به موفقيت برسيم.
به ما ميگويند: كينهها را بيرون بريز كه تنها راه خوشبختي رها شدن است. ما ميگوييم: يكي از دلايلي كه ميخواهم موفق باشم كم كردن روي بعضيهاست اين يكي رو بي خيال
ميگويند: هر چه ديگر نياز نداري از زندگيت خارج كن تا روح طراوت و سعادت در زندگيت جريان يابد. پاسخ ميدهيم: وقتي به ثروت رسيدم هر آنچه نياز دارم تهيه ميكنم، بعد فكري به حال كهنهها خواهم كرد.
ميگويند: ورزش كن كه براي زندگي سعادتمند به نشاط و سلامتي نياز داري. در جواب ميگوييم: هنگاميكه موفق شدم و پول كافي بهدست آوردم بهترين امكانات ورزشي را تهيه ميكنم.
آن وقت همانگونه كه ملانصرالدين به نان شيريني نگاه ميكند ما به ناني كه براي موفقيت خود ساختهايم نگاه ميكنيم و ميگوييم:
چه دل خوشي دارند بعضيها !؟!؟
لينك ثابت
تاريخ :
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
![]()
لينك ثابت
تاريخ :
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت.
نتيجههاي اخلاقي:
ن1. اينترنت چارهساز زندگي نيست.
ن2. اگه اينترنت نداشته باشي و سخت کار کني، ميليونر ميشي.
ن3. اگه اين نوشته رو از طريق ايميل دريافت کردي، تو هم نزديکي به اين که بخواي آبدارچي بشي، به جاي ميليونر..
روز عالي داشته باشين!
لينك ثابت
تاريخ :
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
داستان را در دلتان با صداي بلند و با توجه بخوانيد. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهيد داشت.
داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار اين كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.
او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك شد.
به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند . كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگين سكوت، چارهاي نداشت جز اينكه فرياد بزند:
“خدايا كمكم كن”. ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي ؟
-- نجاتم بده.
- واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي.
- پس آن طناب دور كمرت را ببر
براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يك كوهنورد را پيدا كردند كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود در حاليكه تنها يك متر با زمين فاصله داشت!!
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايد؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشيد؟
هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود شك نكنيد.
هيچگاه نگوييد كه خداوند فراموشتان كرده يا رهايتان كرده است.
هيچگاه تصور نكنيد كه او از شما مراقبت نميكند و به ياد داشته باشيد خدا همواره مراقب شماست
لينك ثابت
تاريخ :
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386
لينك ثابت
تاريخ :
سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386
راز زندگی
در افسانه ها آمده، روزی که خداوند جهان را آفرید، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهادی دهند:
یکی ار فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا آن را در زیر زمین مدفون کن
فرشته دیگری گفت: آن را در زیر دریاها قرار بده.
سومی گفت: راز زندگی را در کو ها قرار بده.
ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند در حالی که من می خواهم راز زندگی در دسترس همه باشد.
در این هنگام یکی از فرشتگان کفت: فهمیدم کجا، ای خدای مهربان، راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده، زیرا هیچ کس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند.
و خداوند این فکر را پسندید.
لينك ثابت
تاريخ :
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386