تبليغاتX
AmiR17.Tk :: جدیدترین تصاوير روز
موضوعات
عمومی
داستانهای خواندنی
عکسهای جالب و دیدنی
ویژوال بیسیک
نرم افزار
هک
انیمیشن
اس ام اس
علمی و فرهنگی
گوناگون
دانلود
آموزش ساخت ویروس
ترفند
مرجع خطاهای مودم
بیوگرافی
کلیپ موبایل
سخن بزرگان
اموزشهای جالب
عکس بازیگران ایرانی
اخبار سینما
مدل مو
مدل لباس عروس
مدل ناخون
عکسهای اتوموبیل
مدل دکراسیون
والپیپر
مدل مانتو ایرانی
اموزش بستن کراوات
اخبار
فشن
لينک دوستان
ثبت وبلاگ در گوگل
زندگی مکعبی
سايت محسن چاوشی
wallpaper
وبلاگ اختصاصی کشتی كج
شهر ممنوعه
خلوت دل
رویای شیرین
شلوغ پلوغ
تنها با غم تو
از دل تا قلم
صدای پای باران
.:::تصاویر زیبا:::.
به این میگن حال واقعی
عکس بازار2
وحید جون
وبلاگ آث ميلان
دانوش
محمودرضا شاکری
سایت سر چشمه موزیک
اقا رامین
عاشقانه ها
Games Update
خدایا تو شاهد باش
اقا بهزاد
رنگین کمان
پارس دیزاینر
جدیدترین پیامکها
گلچين مطالب اينترنت
₪₪ بزرگترین مرکز تفریحی و سرگرمی ₪₪
پاتوق دختر و پسراي ايراني شماره دختر
وبلاگ شخصي سامان زاهدي
يه سايت تفريحي توپ در مشهد
بهترين سايت تفريحي ايرانيان
دانلود 3
.:موزیک سرا:.
بدو از دست مي ديا

ارتباط با مدير بلاگ

Y!ID : AmirG2 اضافه کردن به ليست یاهو  

نظر سنجي
عضويت در بلاگ

WwW.OiNa.Tk - عکس - دانلود ...

ارسال عکس هاي جديد و داغ روز هر شب به ايميل شما
[براي عضويت
اينجا کليک کنيد]

آمار بلاگ
طراح و پشتيبان
 www.Govash.com

 

 

 

 

 

 

 

صفحه نخست  ارتباط با امير ايميل به امير طراح قالب

:: اخبار بلاگ ::

به زودی سایت ما راه اندازی میشه
برای تبادل بنر و لینک تو قسمت نظرات اعلام کنین
میتونید عکسای مورد علاقتون رو سفارش بدید تا براتون بزارم
براي ديدن مطالب قبلي به منوي اخرين عناوين و موضوعات بريد
دوستان بازدید کننده وبلاگ به چند تا نویسنده احتیاج داره در صورت تمایل بهم خبر بدید
تبليغات

یک ساعت ویژه

 

مرد دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر ۵ساله اش را دید که در انتظار او بود:

- سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟

- بله حتما چه سوالی؟

- بابا ! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟

مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟

فقط می خواهم بدانم.

- اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم:۲۰ دلار!

پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت: می شود به من ۱۰ دلار

 قرض بدهید؟

مرد عصبانی شدو گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب

 بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی. سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه

 هستی.من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم.

پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خود اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین

سوالاتی کند؟

بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده شاید

 واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است.به خصوص اینکه خیلی کم پیش

 می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

-  خوابی پسرم؟

- نه پدر، بیدارم.

- من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم

 را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰ لاری که خواسته بودی.

پسر کوچولو خندید، و فریاد زد: متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند اسکناس

 مچاله شده در آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت:با اینکه

 خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟

پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا ۲۰ دلار دارم . آیا می توانم یک ساعت

 از کار شما بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم...!!!

 ادامه مطلب را بخوانيد

ارسال به دوستان


 لينك ثابت تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386   

گلي در گلدان نبود

 

 
250 سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا .
 دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .
 روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود .
 دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .
 سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آميختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد .
روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .
 لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .
 همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ...
 همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود .

 ادامه مطلب را بخوانيد

ارسال به دوستان


 لينك ثابت تاريخ : دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386   

بهاي نيكي

 

بهاي نيكي

 روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه ۱۰ سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد

دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم »سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت. سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد. آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود. زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكارباشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

 ادامه مطلب را بخوانيد

ارسال به دوستان


 لينك ثابت تاريخ : دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386   

شيريني

 

مي‌گويند روزي ملانصرالدين به همسرش گفت:

برايم شيريني درست كن كه تعريف آن را فراوان از ثروتمندان شنيده‌ام. همسرش مي‌گويد آرد گندم نداريم. ملا مي‌گويد آرد جو استفاده كن. همسرش مي‌گويد شير هم نداريم. ملا جواب مي‌دهد: به جايش آب بريز. همسر ملا مي‌گويد: شكر هم نداريم. ملا پاسخ مي‌دهد: شكر نمي‌خواهد. همسر ملا دست به كار مي‌شود و با آرد جو و آب به اصطلاح شيريني مي‌پزد.

ملا بعد از خوردن،   قيافه‌اش درهم‌ مي‌رود و مي‌گويد:

چه ذائقه بدي دارند اين ثروتمندها


حالا ببينيد حكايت خيلي از ماها را وقتي مي‌خواهيم به موفقيت برسيم.

به ما مي‌گويند: كينه‌ها را بيرون بريز كه تنها راه خوشبختي رها شدن است. ما مي‌گوييم: يكي از دلايلي كه مي‌خواهم موفق باشم كم كردن روي بعضي‌هاست اين يكي ‌رو بي خيال
مي‌گويند: هر چه ديگر نياز نداري از زندگيت خارج كن تا روح طراوت و سعادت در زندگيت جريان يابد. پاسخ مي‌دهيم: وقتي به ثروت رسيدم هر آنچه نياز دارم تهيه مي‌كنم، بعد فكري به حال كهنه‌ها خواهم كرد.
مي‌گويند: ورزش كن كه براي زندگي سعادتمند به نشاط و سلامتي نياز داري. در جواب مي‌گوييم: هنگامي‌كه موفق شدم و پول كافي به‌دست آوردم بهترين امكانات ورزشي را تهيه مي‌كنم.
آن وقت همانگونه كه ملانصرالدين به نان شيريني نگاه مي‌كند ما به ناني كه براي موفقيت خود ساخته‌ايم نگاه مي‌كنيم و مي‌گوييم:

چه دل خوشي دارند بعضي‌ها  !؟!؟

 ادامه مطلب را بخوانيد

ارسال به دوستان


 لينك ثابت تاريخ : دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386   

"هیچ کس"، معشوق توست

 

عاشق می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد.
او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.
و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟ چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟

عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.
خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.
عاشق گفت : چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را.
 اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.
خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که که نامش عشق است.
و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد.
عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.
عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت.
جز خدا که همیشه با او بود.
 
موفق باشين

 ادامه مطلب را بخوانيد

ارسال به دوستان


 لينك ثابت تاريخ : دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386   

ماجراي گوجه فرنگي

 

مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبه‌ش کرد و تميز کردن زمين‌ش رو -به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: ?شما استخدام شدين، آدرس ايميل‌تون رو بدين تا فرم‌هاي مربوطه رو واسه‌تون بفرستم تا پر کنين و همين‌طور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..?
مرد جواب داد: ?اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!?
رئيس هيئت مديره گفت: ?متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نمي‌تونه داشته باشه.?
مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نمي‌دونست با تنها 10 دلاري که در جيب‌ش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه‌فرنگي بخره. يعد خونه به خونه گشت و گوجه‌فرنگي‌ها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايه‌ش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد مي‌تونه به اين طريق زندگي‌ش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پول‌ش هر روز دو يا سه برابر مي‌شد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت.
5 سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده‌فروشان امريکاست. شروع کرد تا براي آينده‌ي خانواده‌ش برنامه‌ربزي کنه، و تصميم گرفت بيمه‌ي عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت‌شون به نتيجه رسيد، نماينده‌ي بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: ?من ايميل ندارم.?
نماينده‌ي بيمه با کنجکاوي پرسيد: ?شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. مي‌تونين فکر کنين به کجاها مي‌رسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟? مرد براي مدتي فکر کرد و گفت: ?

آره! احتمالاً مي‌شدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت.

نتيجه‌هاي اخلاقي:
ن1. اينترنت چاره‌ساز زندگي نيست.
ن2. اگه اينترنت نداشته باشي و سخت کار کني، ميليونر ميشي.
ن3. اگه اين نوشته رو از طريق ايميل دريافت کردي، تو هم نزديکي به اين که بخواي آبدارچي بشي، به جاي ميليونر..


روز عالي داشته باشين!

 ادامه مطلب را بخوانيد

ارسال به دوستان


 لينك ثابت تاريخ : دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386   

کوهنورد خودخواه

 

داستان را در دلتان با صداي بلند و با توجه بخوانيد. مطمئنا تا سال ها آن را در خاطر خواهيد داشت.
داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار اين كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.
او سفرش را زماني آغاز كرد كه هوا رفته رفته رو به تاريكي ميرفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادر بزند و شب را زير چادر به شب برساند، به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملاٌ تاريك شد.
به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه وستاره ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند . كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، ناگهان پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد..
سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان احساس كرد طناب به دور كمرش حلقه خورده و وسط زمين و هوا مانده است.
حلقه شدن طناب به دور بدنش مانع از سقوط كاملش شده بود. در آن لحظات سنگين سكوت، چارهاي نداشت جز اينكه فرياد بزند:
“خدايا كمكم كن”. ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي ؟

--  نجاتم بده.
- واقعاٌ فكر ميكني ميتوانم نجاتت دهم.
- البته تو تنها كسي هستي كه ميتواني مرا نجات دهي.
- پس آن طناب دور كمرت را ببر
براي يك لحظه سكوت عميقي همه جا را فرا گرفت و مرد تصميم گرفت با تمام توان به طناب بچسبد و آن را رها نكند.
روز بعد، گروه نجات آمدند و جسد منجمد شده يك كوهنورد را پيدا كردند كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود در حاليكه تنها يك متر با زمين فاصله داشت!!
و شما؟ شما تا چه حد به طناب زندگي خود چسبيده ايد؟ آيا تا به حال شده كه طناب را رها كرده باشيد؟
هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايتان فرستاده ميشود شك نكنيد.
هيچگاه نگوييد كه خداوند فراموشتان كرده يا رهايتان كرده است.
هيچگاه تصور نكنيد كه او از شما مراقبت نميكند و به ياد داشته باشيد خدا همواره مراقب شماست

 ادامه مطلب را بخوانيد

ارسال به دوستان


 لينك ثابت تاريخ : سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386   

راننده بی خاصيت !!

 

راننده کاميوني وارد رستوران شد.
دقايي پس از اين که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسيکلت سوار هم به رستوران آمدند و يک راست به سراغ ميز راننده کاميون رفتند و بعد از چند دقيقه پچ پچ کردن، اولي سيگارش را در استکان چاي راننده خاموش کرد.
راننده به او چيزي نگفت . دومي شيشه نوشابه را روي سر راننده خالي کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتي راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمين خورد ولي باز هم ساکت ماند.
دقايقي بعد از خروج راننده از رستوران يکي از جوانها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بي خاصيتي بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!
رستورانچي جواب داد : از همه بدتر رانندگي بلد نبود چون وقتي داشت مي رفت دنده عقب 3 موتور نازنين را خرد کرد و رفت.

 ادامه مطلب را بخوانيد

ارسال به دوستان


 لينك ثابت تاريخ : سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386   

راز زندگی

 

راز زندگی

در افسانه ها آمده، روزی که خداوند جهان را آفرید، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهادی دهند:

یکی ار فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا آن را در زیر زمین مدفون کن

فرشته دیگری گفت: آن را در زیر دریاها قرار بده.

سومی گفت: راز زندگی را در کو ها قرار بده.

ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند در حالی که من می خواهم راز زندگی در دسترس همه باشد.

در این هنگام یکی از فرشتگان کفت: فهمیدم کجا، ای خدای مهربان، راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده، زیرا هیچ کس به این فکر نمی افتد که  برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند.

و خداوند این فکر را پسندید.

 ادامه مطلب را بخوانيد

ارسال به دوستان


 لينك ثابت تاريخ : دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386   

تبليغات
براي تبليغات در سايت با شماره 09367277788 تماس بگيريد
آخرين عناوين
زنان و دختران خف تهراني ايراني
Avril Lavigne
عکسهای جالب و خنده دار !
نمایشگاهی دیدنی از كیك عروسی در كویت !( پارت دوم )
نمایشگاهی دیدنی از كیك عروسی در كویت ! ( پارت اول )
عکسهایی از یک ماشین عجیب
مناظر زیبا
عشق به خانوم ها غول پیکر
جزیره اختصاصی میشائیل شوماخر
منزل شخصی بیل گیتس
باراک اوباما و بدل او
مبارزه با بد حجابی
جنین انسان غذای محبوب چینی ها
عکسهای كودكان ناز كوچولو و خوشگل
عكس های منتخب و زیبا
بمب شیمیایی فسفر
یک تصادف عجیب
عکس های متحرک بسيار زيبا برای موبایل
12 چهره برتر ایران در جهان
بهترین عکسهای گرفته شده در سال 2008 از مردمان و طبیعت
تصاویری زیبا از شهر لندن
عکسهای ناز و جدید از هایلاری داف
عکسهایی از فیلم یوسف پیامبر
آفتاب گیری یک خانوم ایرانی
اس ام اس شب یلدا
آغوش (بغل)!
زن ذلیلی ممنوع!
! داغ
چتری برای همستر!
تصاویر زیبایی از تکنولوژی و حج

آرشيو
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386

جستجو در بلاگ

  

مطالب ويژه
سه محصول جدید از SonyEricsson
توالت همراه !
کارنامه تحصیلی رضا پهلوی
هفت سفارش ساده اما مهم از بیل گیتس
تروجان جدید که میشه پسورد در بیاری
اموزش کشیدن ماشین در paint ویندوز
نبش قبر یه انسان بی نماز
مولتی لوگین یاهو 8.0

تبليغات

Copyright Amir17 2008. All Rights Reserved. Power by : Govash Team